نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:٥٤ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
|
|
بازنده و گناهکار
کم و بیش مى دانست که کارش با یک گلوله تمام است اما باز، داشت توضیح مى داد. ـ «ببینید! من هیچ کاره بودم. تصمیم از بالا بود. من فقط یک کارمند بودم.» و هى کارت شناسایى اش را از جیب کت سفید گرانقیمت اما چرک گرفته اش بیرون مى آورد و نشانمان مى داد. کار تمام بود. حکم صادر شده بود و فقط مانده بود تیرباران پایانى؛ با این همه، اصلاً کوتاه نمى آمد و مثل یک گاومیش که روى زمین خوابانده باشندش و بداند که قصاب در راه است، هى خودش را مى جنباند. ـ «درست است! من تیر خلاص را زدم اما دستور بود. حکم صادر شده بود. آنها علیه شاه و ملت توطئه کرده بودند. حالا مى فهمم اشتباه بود چون اگر ملت مخالف شان بود که نمى آمد و شاه را پائین نمى کشید؛ ولى آن موقع که این حرف ها نبود. شما سن تان کم است. شما ۲۸ مرداد ۳۲ را ندیدید. از صبح تا ظهر، همه چیز عوض شد. همان ها که صبح داد مى زدند «زنده باد مصدق»، ظهر داد مى زدند «مرده باد مصدق»؛ خب! ما فکر مى کردیم شاه، پدر مردم است از کجا مى دانستیم پدر مردم را درمى آورد !» همه ما خندیدیم؛ سه نفر بودیم و هیچ کدام مان بیشتر از ۱۹ سال نداشتیم. کودتاى سال ۳۲ را هم ندیده بودیم؛ ولى فکر کرد چون خندیده ایم کارمان یادمان رفته. على گفت: «آنهایى را که تیر خلاص توى سرشان خالى کردى، جرم شان فقط داشتن یک دستگاه استنسیل بود و چند تا اعلامیه؛ تازه محاکمه هم نشده بودند.» درمانده بود و توى آن حال و وضع، قابل ترحم؛ اما توى دادگاه محکوم شده بود. 10 روز بیشتر از انقلاب نمى گذشت و همین ۱۰ روز، آن «آدم شیک پوش روز اول دستگیرى» را به «درب و داغان» فعلى تبدیل کرده بود. ریش ۱۰روزه اش، آدم را یاد «گنج هاى سیره مادره» و همفرى بوگارت مى انداخت. به اندازه بوگارت، بازنده بود و گناهکار. تیرباران که تمام شد، هیچ کدام به جسد مچاله شده کنار دیوار نگاه نکردیم. به گمانم، یک جورهایى دلمان سوخته بود، اما احمد گفت: «یاد آنهایى باشید که این آدم از زندگى محروم شان کرد.»غروب بود. از پشت بام آمدیم پائین. من گفتم: «یک نفر چراغ ها را روشن کند.»
|
|